اشـک قلم

دست نوشته های کربلایی

اشـک قلم

دست نوشته های کربلایی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

مرگ وباغبان

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۳۵ ب.ظ

باغبان جوانی به شاهزاد ه اش گفت:«به دادم برسید حضرت والا!

امروز صبح عزراییل را در باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. 

دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم.»
شاهزاده راهوار ترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید:

«چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟»
مرگ جواب داد:«نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت

و من می دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم.»

  • به روایت میم.کاف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی