اشـک قلم

دست نوشته های کربلایی

اشـک قلم

دست نوشته های کربلایی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

یک جفت جای پا

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۴۳ ق.ظ

خوابیده بودم ، در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده ی عمرم را برگ به برگ مرور کردم .

به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود .

یکی مال من و یکی مال خدا .

جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب، خاطرات بد ، زیبایی ها ، لبخندها ، شیرینی ها ، مصیبت ها ،...همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند .

روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها ، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم  :
روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم .

چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی . من به قول خود وفا کردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نکردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی تو را به دوش کشیده بودم !!!


  • به روایت میم.کاف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی